یاسمین زینب مایاسمین زینب ما، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

فرشته های مامان و بابا

طفلی دخمرای من...

1392/12/4 18:16
نویسنده : مامان بابا
978 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عزیزکای مامان ... نمیدونم میدونید یانه ولی مامان خیلی دوستتون داره خیلی خیلی...

29 بهمن رفتیم سونوگرافی آنومالی (سلامت جنین) خانم دکتر گفت دو تا دخمر ناز داری ... گفت یکیشون سالمه و یکی ... الهی مادرت بمیره ... مامان جون من باید چیکار کنم؟؟؟؟میگن اگر با این وضعیت به دنیا بیای فقط عذاب میکشی مگه من میتونم تحمل کنم؟؟؟؟بابایی مگه میتونه؟؟؟؟دکتر گفته باید قلب یکی از قل ها رو که مشکل داره نگه داریم و اون یکی بمونه که با این کار ریسک سقط و رفتن اون قل سالم هم بالا میره

دخمر مامان بگو من چیکار کنم؟؟؟؟من تکونای هردوتاتون و میفهمم قل سالمه بیشتر قل ناسالمه کمتر بیشتر از 5 ماهه باهاتون زندگی کردم ، نفس کشیدم ، خندیدم ، گریه کردم ، آخه شما بگید چیکار کنم؟؟؟مامان و بابا تو بد شرایطی گیر کردن باید برای بودن و نبودن پاره ی تنشون تصمیم بگیرن الهی مادرت بمیره...

راستی گفتم اسمای قشنگتون و چی گذاشتیم؟؟؟بله ، نازنین زهرا و نازنین زینب قربون صاحب اسماتون برم کاش به دادمون برسن بیشتر از یه هفته است کارمون شده گریه زاری... الهی بمیرم که اینقدر اذیت میشید

هر اتفاقی بیفته و هر تصمیمی گرفتیم بدونید از همه دنیا بیشتر دوستتون داریم هم مامان هم بابا...

کاش اینجوری نمیشد...

از خدا خواستم بهترین راه و بزاره جلو پامون بهش گفتم نزاره یه بچه ناقص به دنیا بیاد تا عذاب بکشه خودتونم دعا کنید ... مامان و بابا و یه عالمه آدم دیگه کارشون شده غصه کشش این سختی رو ندارن ... دعا کنید هردوتون صحیح و سالم بیاید بغلمون و خداشفا بده ، دلم گرفته...

اگر نباشید میمیرم ... اگر نباشید شب و روزم و با کی بگذرونم ؟؟؟؟ شبا مراقب کی باشم ؟؟؟؟

ببخشید زودتر نیومدم باهاتون حرف بزنم شرایط مامان و بابا اصلا خوب نبود ، نیست...

برای سلامتی همه نی نی ها صلوات...

مامان و بابا

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (4)

مامان خانمی
4 اسفند 92 21:49
هیچی نمیتونم بگم هیچی
مامان بابا
پاسخ
هیچکس هیچی نمیتونه بگه فقط دعام کنین من و دخمرام رو دعا کنید
آرزو-مامان آرمینا
5 اسفند 92 10:41
آخ عزیزم با خوندن این مطلب قلبم به درد اومد و اشکم سرازیر شد . خیلی شرایط سختی داری .خیلی . به خدا عزیزم از چند روز پیش که شرایط یکی از دخملها رو برام گفتی مثل مرغ سر کنده ام همش به شما و استرسها و غصه هات فکر میکنم. همش دعا میکنم و صلوات میدم . ایشالله به حق جدم مشکلت حل بشه .عزیزم خوب فکر کن و بهتزین تصمیم رو بگیر . هیچ پدر و مادری دوست نداره عذاب جگر گوششو ببینه.ایشالله شما هم نمی بینی.تصمیم درست رو بگیر و بقیشو بسپار دست خدا که این دو تا فرشته رو به شما داده.عزیزم کاری جز دعا ازم بر نمیاد. الان که دارم براتون مینویسم همینطور اشک میریزم .خدا کمکت کنه .الهی آمین. ایشالله دفعه بعد خبر خوبی به مامیدی.
مامان بابا
پاسخ
دوست نداشتم اشک کسی رو دربیارم ... نمیدونم بهترین تصمیم و گرفتم یانه ... ولی با تصمیمی که گرفتم الان دیگه قلب دخترم نمیزنه ...کاش خدا اون یکی رو ازمون نگیره ... التماس دعا
مامان خانمی
5 اسفند 92 12:17
دیشب که این مطلب رو خوندم تمام شب فکرمو مشغول کرده بود که قبول کردن حکمت خدا بعضی موقع چقدر سخت میشه. خدایا خودت کمکمون کن. قول قول میدم براتون دعا کنم.
مامان بابا
پاسخ
گاهی خدا خیلی سخت امتحان میکنه ... خیلی سخت ممنونم بابت دعا
آرزو-مامان آرمینا
11 اسفند 92 1:44
عزیزم با اطمینانی که به لطف خدا داری با دلی سرشار از اطمینان با خودت بگو خدا یه دختر سالم و مهربون و پاک و معصوم رو به من هدیه میکنه. عزیزم به چیزهای خوب فکرکن تا همه چیز خوب پیش بره و میدونم حرف زدن آسونه. دوران حاملگی اگه همه چیز هم خوب پیش بره باز مادر نگران همه چیز بچشه . ما هم نگرانی داشتیم اما شما خیلی بیشتر نگرانی . و حق هم داری ولی به خاطر سلامتی دخملتون باید با استرسها مقابله کنید و همه چیز رو بسپارید دست خدا . ایشالله مرادتون رو میگیرید . من دلم خیلی خیلی روشنه. خیلی خیلی مراقب خودتون و دخمل عزیزتون باشید. خدا نگهدار شما و نی نی معصومتون باشه . الهی آمییییییییین
مامان بابا
پاسخ
برای دلم دعا کنید ... ممنونم خدا آرمینا خانم و براتون نگه داره